ارتباط با خواهران و برادرانی که فرزندخوانده نیستند

خواهرم شانس آورده که می‌دونه به کی شبیهه. به پدر و مادرم شباهت داره و وقتی که با عکس‌های قدیمی پدربزرگم مقایسه‌اش می‌کنیم، هیچ شکی نیست که به خانواده تعلق داره. برادرم و من قیافه‌هامون خیلی با هم فرق داره و همین‌طور با بقیه‌ی خانواده متفاوتیم، چنان که جای شکی باقی نمی‌گذاره که ما به فرزندی گرفته شده‌ایم. نمی‌تونستیم جلوی حسادت به خواهر طبیعی‌مون رو بگیریم، چرا که برخوردی که اون در خانواده می‌گیره همیشه فرق داشته.

فرزندخوانده

ممکن است فرزندخوانده‌هایی که در خانواده‌هایی بزرگ می‌شوند با خواهران و برادرانی که فرزندخوانده نیستند، احساس کنند که به خانواده تعلق ندارند. فرزندخوانده ممکن است احساس کند که خواهران و برادرانی که فرزندخوانده نیستند سرویس‌های ویژه‌ای می‌گیرند یا پدر و مادر به بچه‌هایی که فرزندخوانده نیستند بیش‌تر توجه می‌کنند. ممکن از در خانواده‌هایی که بچه‌های فرزندخوانده و زیستی دارند، حسی از «ما» و «آن‌ها» جاری باشد.

ترس‌ها

معتقدم که زمینی که روش راه می‌رم تنها بخش محکمیه که در زندگی دارم، که البته همین هم باعث می‌شه زمین‌لرزه‌ها ترس‌ناک‌تر به نظر برسن.

فرزندخوانده

خداحافظی‌ها هنوز هم برای من سختن. می‌دونم به نظر منطقی نمی‌یاد، اما هروقت که شوهرم به سفر می‌ره، نگران می‌شم که دیگه برنمی‌گرده – که اتفاقی براش خواهد افتاد.

فرزندخوانده

نامعمول نیست که فرزندخوانده‌ها ترس‌هایی داشته باشند که شدیدتر از کسانی است که فرزندخوانده نیستند. در کودکی، فرزندخوانده‌ها ممکن است دشواری‌های بیش‌تری هنگام جدایی داشته باشند، مثل خوابیدن یا اولین روز مدرسه. گاه فرزندخوانده‌های بزرگ‌سال منتظر بدترین چیزها در موقعیت‌های گوناگون‌اند، شاید با این تصور که اگر رخ‌دادی بد روی دهد، خود را آماده کرده باشند. اما واقعیت فرزندخوانده این است که چیزهای ترسناک، مثل جدایی اولیه از مادر زیستی، واقعن رخ می‌دهند.

خیرگی / بی‌حسی

بیش‌تر مواقع احساس می‌کنم که در زندگی‌ام در یک نوع خیرگی حرکت می‌کنم. یه جورایی مثل مه می‌مونه. از این حالت خوشم می‌یاد.

فرزندخوانده

گروهی از فرزندخوانده‌ها چنین توصیف می‌کنند که گویی در نوعی خیرگی و بی‌حسی‌اند. می‌توان این بی‌حسی را نوعی دفاع در برابر واقعیت‌ها و احساسات دشوار دانست. برای خیلی از فرزندخوانده‌ها تجربه‌ی تمام واقعیت به صورت یک‌جا درهم‌شکننده است. در عوض، زندگی در یک وضعیت مبهم و گنگ، آرامش‌بخش است و احساس محفوظ بودن می‌دهد. وضوح و روشنی برای خیلی افراد چالش‌برانگیز است. برای فرزندخوانده‌ها، بعضی حس‌ها ممکن است بیش از اندازه شدید باشند چنان که شخص نتواند با آن‌ها روبه‌رو شود.

اختلال استرسی پس از ضایعه

وقتی در موردش فکر می‌کنم، نمی‌تونم تصور کنم که به من چه طور گذشته وقتی که از مادر زیستی‌ام جدا شده‌ام. اون تنها کسی بود که می‌شناخته‌ام.

فرزندخوانده

اختلال استرسی پس از ضایعه روانی (PTSD) وضعیتی است که اغلب کسانی را تحت تاثیر قرار می‌دهد که آسیبی تجربه کرده‌اند که خارج از محدوده‌ی توانایی طبیعی افراد برای تحمل فرض می‌شود، مانند تجاوز، آتش‌سوزی، زمین‌لرزه و طوفان.

جدایی کودک از مادرش هم آسیبی است که خارج از محدوده‌ی طبیعی تجربه‌های انسان است.

جای تعجب نیست که همیشه نزدیک تولدم دل‌تنگ می‌شم. اون روز بود که دنیام عوض شد.

فرزندخوانده

پدر و مادرم همیشه سعی می‌کردن برای تولدم جشن بزرگی بگیرن و مهمونی بزرگی به راه بندازن. واقعن سعی می‌کردم توی حس و حال مهمونی باشم، اما ساده نبود. یه غمی وجود داشت که هیچ کاری‌اش نمی‌تونستم بکنم.

فرزندخوانده

علایم PTSD ممکن است شامل موردهایی باشند مثل تلاش برای دوری از موقعیت‌هایی که یادآور سانحه‌اند، داشتن بازگشت‌هایی به گذشته و واکنش‌هایی به سال‌گردها. می‌توان گفت سال‌روز تولد فرزندخوانده، سال‌روز حادثه‌ای است که صدمه به همراه داشته. بعضی فرزندخوانده‌ها حول و حوش تولدشان احساس غم و اندوه دارند و یا تولدها برای‌شان یادآور زمانی است که مساله‌ای ساختند یا دچار دردسر شدند.

شروع‌های دشوار

در یک بیمارستان روانی به دنیا اومدم. مادر زیستی‌ام از شش ماه قبل از تولد من، به خاطر اختلال دوقطبی (manic depression) همون جا بستری شده بود. بعد از تولد به مدت شش هفته باهاش زندگی کردم و بعد از اون در شش خونه‌ی مختلف به شکل امین موقت زندگی کردم.

فرزندخوانده

شروع زندگی برای بعضی فرزندخوانده‌ها حتا سخت‌تر است. داشتن مادر زیستی‌ای که بیماری روانی دارد یا جابه‌جایی بین خانواده‌های امین موقت، اثر بزرگی روی فرزندخوانده می‌گذارد. نوزادان و کودکان نیاز به احساس امنیت، ثبات و کسانی دارند که بتوانند بهشان تکیه کنند.

فرزندخوانده به مثابه بازمانده

بی‌سرپرست بودن و بزرگ شدن با مقدار زیادی مسوولیت، من رو به کسی تبدیل کرده که به شدت مستقل و محکمه. با کمال تعجب، عزت نفس به نسبت خوبی دارم، اما فکر می‌کنم کلی کار برده تا به این جا برسم.

فرزندخوانده

در مورد توانایی‌ام برای باقی موندن و زنده موندن هیچ وقت شکی ندارم. من از این فرزندخواندگی جون سالم به در بردم و از هر چیز دیگه‌ای هم به سلامت بیرون می‌یام. خوشحال نیستم که فرزندخوانده بودم، اما می‌دونم که به همین خاطر آدم خیلی محکم‌تری‌ام.

فرزندخوانده

فرزندخوانده‌ها، تنها به خاطر خود فرزندخواندگی هم که باشد، تجربه‌های بسیاری از سر گذرانده‌اند. تا زمانی که فرزندخوانده‌ها به بزرگ‌سالی برسند، از دوری از پدر و مادر زیستی جان سالم به در برده‌اند، به خانواده‌ای جدید خو گرفته‌اند، با فانتزی‌ها و ترس‌ها سر کرده‌اند، با بحران‌های هویت روبه‌رو شده‌اند و از میان خیلی رابطه‌ها عبور کرده‌اند. فرزندخوانده بودن یعنی عبور از مراحلی که دشوار بوده‌اند. آگاهی از این که فرزندخوانده هم‌چنان جان سالم به در برده، می‌تواند در خیلی از مراحل مختلف زندگی به او استحکام دهد و مصمم‌ترش سازد. جنبه‌ی منفی این احساس جان سالم به در بردن این است که برای بعضی فرزندخوانده‌ها، دشوار است که به دیگران تکیه کنند و در عوض زیاده از حد مستقل می‌شوند. مهم است که فرزندخوانده‌ها درک کنند که روابط سالم شامل تکیه‌ی دوجانبه است – تکیه به خود و تکیه به دیگران.

انکار

برای جستجو بی‌میل بودم تا این که سی و شش ساله شدم. همیشه می‌گفتم که نمی‌خوام پدر و مادر زیستی‌ام رو پیدا کنم و هیچ علاقه‌ای بهشون ندارم. در واقعیت، ترس از پذیرفته نشدن بود که من رو از جستجو باز می‌داشت.

فرزندخوانده

بعضی فرزندخوانده‌ها ابراز می‌کنند که هیچ علاقه‌ای به ملاقات با یا دانستن درباره‌ی خانواده‌ی زیستی‌شان ندارند. این انکار می‌تواند نوعی محافظت در برابر احساساتی باشد که اگر فرزندخوانده «قوطی پر از کرم را باز کند»، بروز می‌کنند. انکار، یک راه طبیعی برای خاموش شدن در موقعیتی است که بیش از توان شخص است.

مساله این نیست که «چه طور ممکنه یک نفر علاقه‌مند باشه که بدونه کیه؟». مساله اینه که «چه طور ممکنه یک نفر علاقه‌مند نباشه که بدونه کیه؟»

فرزندخوانده

بیش‌تر فرزندخوانده‌ها در بخشی از زندگی، دورانی دارند که هرگونه علاقه به خانواده‌ی زیستی‌شان را انکار می‌کنند. آگاهی فرزندخوانده از مشکلات و احساسات مرتبط با فرزندخواندگی می‌تواند به او کمک کند با این فاز انکار برخورد کند. هم‌چنین این آگاهی می‌تواند منجر به این شود که فرزندخوانده، جنبه‌های مختلف گذشته‌اش و همین‌طور خود فرزندخواندگی را مورد کند و کاو به‌تری قرار دهد.

اتفاق‌هایی که همه چیز را به هم می‌ریزند

انجام پروژه‌ی شجره‌نامه‌ی مدرسه برای من خیلی سخت بود. حس می‌کردم یک جور دروغه، یا دست کم تمام حقیقت نبود. بچه‌ها ممکن بود بگن ایرلندی یا آلمانی‌اند، و من هیچ ایده‌ای نداشتم.

فرزندخوانده

هنوز هم به آینه نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که من به کی شبیه‌ام. مردم می‌گن که من خیلی جوون‌تر از سنم به نظر می‌رسم و باید خیلی ممنون باشم که چنین ژن‌های خوبی رو به ارث برده‌ام. این حرف به نظر بعضی‌ها ممکنه شبیه به تعریف و تمجید به نظر برسه. برای من شنیدن چنین چیزی دردناکه چرا که هیچ ایده‌ای ندارم که از کجا این ژن‌ها رو گرفته‌ام. کسی رو ندارم که ازش تشکر کنم.

فرزندخوانده

وقت‌هایی بود که آرزو می‌کردم که مادر زیستی‌ام رو می‌شناختم، به خصوص وقت‌هایی که آهنگ «یک جایی همین بیرون» (Somewhere Out There) از رادیو پخش می‌شد. هر موقع این آهنگ پخش می‌شد، من هم باهاش می‌خوندم و زیر گریه می‌زدم چون واقعن دلم می‌خواست مادر زیستی‌ام رو می‌دیدم.

فرزندخوانده

پرسش‌ها، اظهارنظرها یا موقعیت‌هایی که به نظر ساده می‌رسند، می‌توانند باعث به هم ریختن وضعیت روحی فرزندخوانده‌ها شوند. یک پروژه‌ی شجره‌نامه‌ی خانواده می‌تواند برای فرزندخوانده چالش‌ساز باشد. ممکن است این سوال که آیا سرطان در خانواده‌تان رایج است، فرزندخوانده را ناراحت کند، چرا که پاسخی ندارد. حتا نگاه کردن به آینه هم می‌تواند باعث برآمدن سوال‌های بیش‌تر برای فرزندخوانده شود. سوال‌هایی که بیش‌تر مردم می‌توانند بدون حتا فکر کردن پاسخ دهند، می‌توانند برای فرزندخوانده‌ها مشکل‌ساز باشند.

ممكن است اين موارد را هم بپسنديد!

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!