نوشته‌ی نیمه شب

خسته از بازارگردی نشسته بودم روی نیمکت تا همسرم بیاد که ناگهان با صدای فریاد و بعد کوبیده شدن چیزی جلوی پاهام از جا پریدم. کسی که لباس فرم داشت ناسزاگویان سمت گلوله پارچه‌پیچی اومد که افتاده بود روی زمین. همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. دخترک سرش رو بلند کرد، بعد بدون کوچکترین معطلی فرز و چالاک دوید و لابه لای جمعیت گم شد.
من دستم روی قلبم مونده بود و آروم می‌گفتم: مرد، این بچه مرد، این جوری که کوبیدنش زمین مرد. همسرم که نمی‌دونم کی رسیده بود بالای سرم گفت: چیزیشون نمی‌شه، اینا عادت دارن. روزی صد بار همین جوری می‌شن، و تعریف کرد که این بچه‌ها هر روز توی منطقه ولو هستن. چند بار در روز وارد و خارج می‌شن و جنس قاچاق می‌کنن. یعنی بدون دادن عوارض، جنس به خودشون وصل می‌کنن از منطقه آزاد میارن توی شهر، چای، لباس، ساعت، لوازم آرایش… هر چی که بتونن. از دستشون بربیاد یخچال هم به خودشون می‌بندن و میارن بیرون. مامورا هم که می‌دونن کار اینا چیه، به ازای هر چند باری که چشم‌هاشون رو می‌بندن و زیر سبیلی رد می‌کنن، یک بار هم مچشون رو می‌گیرن و قشقرق به پا می‌شه. بعد گفت اینی که من دیده بودم یکی از زبل‌ترین اون بچه‌هاست.‌
تمام شب خوابم نبرد. از خودم می‌پرسیدم مگه می‌شه، یعنی مادرش نمی‌دونه؟ یعنی این قدر فقیرن… بعد صبح با چشم‌های پف‌کرده و صورت داغون از همسرم پرسیدم بچه رو می‌شناسه یا نه. می‌شناخت. یعنی همه کسایی که توی منطقه آزاد کار می‌کردن تک‌تک اون بچه‌ها رو میشناختن. به قیافه، به اسم، به فامیل، به نشونی، می‌دونستن چند تا خواهر و برادرن، کدوم‌هاشون اونجا کار می‌کنن، مادر و پدرشون کیه… بعد به حالت اخطار ابروهاشو بالا برد که کنجکاو نشم که اونجا تهران نیست و دخالت توی کار این خانواده‌ها شوخی‌بردار نیست. افتادم به التماس که بذار یه بار با بچه رو در رو حرف بزنم. گفت نه. می‌گفت تو نه منطقه رو می‌شناسی و نه آداب و رسومشون رو می‌دونی. اما من از رو نرفتم. عصر که شد تنها راه افتادم و رفتم سمت منطقه آزاد و سر صحبت رو با یکی از محلی‌هایی که مورد اعتماد همسرم بود باز کردم. گفت می‌تونه از دخترک بخواد چند دقیقه‌ای بیاد و با من صحبت کنه… دخترک اومد.
الان اگه بخوام از قشنگی دختر بگم ذهن شما رو از اصل موضوع منحرف کردم، اما نمی‌تونم واقعیت رو انکار کنم. دخترک خوشگل بود. عین یه پری کوچولو، عین مجسمه‌های فرشته توی کلیسا، چشم آبی با موهای فرفری طلایی. مونده بودم این بچه چقدر قشنگه. ازش پرسیدم درس می‌خونه یا نه، گفت نه. گفتم دوست داره درس بخونه، گفت نه، گفتم کسی توی خونه درس می‌خونه، بازم گفت نه. بعد با بازیگوشی بلند شد و گفت باید بره کار کنه… و رفت. از اون روز اصرارهای من شروع شد. اونقدر به همسرم اصرار کردم تا حاضر شد بره با خانواده بچه وارد صحبت بشه. از نظر خودم پیشنهادی که می‌خواستم بدم خوب بود. می‌خواستم اجازه بدن بچه بره مدرسه. در عوض منم همه هزینه‌های مدرسه رو تقبل می‌کردم. یه مقداری کمک خرج هم می‌دادم که جبران کار نکردن بچه بشه. اما بذارن درس بخونه و ما هم دورادور پیشرفتش رو دنبال کنیم. همسرم با پوزخند به جلز و ولز من نگاه می‌کرد. می‌گفت فکر می‌کنی می‌تونی به اندازه‌ای که این بچه براشون منفعت داره بهشون کمک کنی؟ اما من به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم.
جوابی که شنیدم هوشمندانه طراحی شده بود. گفته بودن که ما فقط همین یه دونه بچه رو نداریم که بذاریمش مدرسه. درست می‌گفتن، اما من اونقدر شرایط مالیم عالی نبود که هزینه مدرسه همه بچه‌های اون خانواده رو بدم. همراه مورد اعتماد محلی، هر چند با بدبینی در مورد موضوع صحبت می‌کرد اما مراقب بود که با صراحتش منو رنجیده خاطر نکنه، اما همسرم به روشنی پوزخند می‌زد و متلک می‌انداخت. آروم نداشتم. هر روز می‌رفتم و کتک خوردن و له شدن و در رفتن بچه‌ها رو می‌دیدم. نه می‌شد با مامور درهای خروجی درافتاد و نه می‌شد جلوی بچه‌ها رو گرفت. فکر می‌کردم از اون روزی که این بچه جلوی پاهای من کوبیده شده زمین، انگار یه چیزی روی شونه‌های من سنگینی می‌کنه.
آخرش با خودم فکر کردم روز روزش همسر من سه چهارم ماه رو در سفره و من تنهام. بچه رو با خودم می‌برم با من زندگی کنه. موضوع فرزندخوندگی نبود. می‌خواستم درس بخونه، پیشرفت کنه، اما انگار داشت به فرزندخوندگی ختم می‌شد… فکر کردم اصراری ندارم مادرش باشم که… اصلا ماهی، دو ماهی یه بار بیاد دیدن خانواده‌ش، یا خانواده‌ش بیان بهش سر بزنن. بعد با اصرار زیاد شروع کردم به متقاعد کردن همسرم. کلافه شده بود. مدام می‌گفت نه. آخرش راضی شد. پیغام فرستادیم و این بار خانواده قبول کردن. از خوشحالی خنده از روی صورتم نمی‌رفت. توی مغزم داشتم نقشه می‌ریختم که بچه رو باید کدوم مدرسه نزدیک خونه بفرستم، چکار باید بکنم، چی بخرم، کدوم اتاق رو براش خالی کنم که متمم موافقت خانواده رسید و خنده روی لب‌هام خشکید. گفته بودن دختر مال شما. قبول. می‌خواهید کمک کنید درس بخونه، دست شما درد نکنه اما ما یک خانواده سنتی هستم و آبرو داریم. متوجه مشکلات خانم (که من باشم) هم هستیم. بنابراین دنبال عقد ثبتی و ازدواج دائم نیستیم. فقط آقا (که همسر من بود) دخترک رو محرم کنه و ببره. ما هم یک مبلغی به عنوان شیربها و مهریه می‌گیریم و سند ازدواج بین خودمون می‌نویسیم و معتمد محل به عنوان شاهد امضا می‌کنه و دیگه لازم نیست نگران باقی قضایا و فرزندخواندگی باشیم.
انگار آب یخ ریخته بودن روی سرم. بهم برخورده بود. متلک‌های همسرم تمومی نداشت. شنیدن اون حرف‌ها حتی به شوخی هم حالم رو بد می‌کرد. سعی کردم مذاکره کنم، فایده نداشت. مشکل پول نبود که با کمی کمتر یا بیشتر کردنش حل بشه. اصرار به عقد کردن دخترک هشت نه ساله داشتن… پا پس کشیدم اما تا مدت‎ها کابوس‌هام تمامی نداشت. یکی دو سال بعد، دخترک همسر سوم یا چهارم یکی از همشهری‌های ثروتمندش شد. شنیدم که بعضی از نوه‌های داماد از عروس جدید بزرگتر بودن. می‌گفتن داماد اونقدر پولدار هست که عروس دیگه مجبور به کار کردن و خارج کردن چای و جنس قاچاق از منطقه آزاد نباشه.

آرامگاه زنان رقصنده سایتی است که دوازده نویسنده ثابت زن دارد با یک نویسنده مهمان مرد که هر هفته همگی درباره‌ی موضوعی چالشی می‌نویسند. یکی از هفته‌هایش به فرزندخواندگی اختصاص داشت که نوشته‌های آن با اجازه‌ی آرامگاه زنان رقصنده در اینجا بازنشر می‌شود.
تمامی نوشته‌ها بدون هیچ ویرایشی منتشر شده‌اند. برای همین در متن‌های همدلانه نیز با عبارت فرزند واقعی، فرزند من نیست و فرزندخوانده است، مادر طبیعی و عبارت‌های مشابه می‌بینیم که درست آنها فرزند زیستی و مادر زیستی است. آنچه در بین قلاب آمده است، افزوده‌ی سایت است.

پیوند به
پرونده فرزندخواندگی در سایت آرامگاه زنان رقصنده
این نوشته

ممكن است اين موارد را هم بپسنديد!

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!