نوشته‌ی بعد از ظهر

خاله‌م و همسرشون بچه نداشتند‌. انگار مشکل از خاله‌م بوده و سال‌ها در پی درمان بودند و دست آخر همه‌ی تلاششون بی‌نتیجه بوده‌. از بچگی تو هر محفلی که بودیم و خاله‌م حضور نداشت، دیگران در مورد این موضوع حرف می‌زدند که چرا یک بچه رو به فرزندی نپذیرفتند؟ سال‌ها این یکی از سوال‌های بی‌جوابی بود که تو ذهن من هم بود‌. البته نه اینکه دیگران از خودشون نپرسیده باشند، حتما پرسیده بودند و لابد جواب قانع کننده نبوده. برام واضح بود که درست‌ترین و آسان‌ترین راه آوردن یک بچه بود .
احتمال می‌دادم که منم مشکل خاله‌م رو داشته باشم و خیالم راحت بود که می‌دونم راه‌حلش چیه. اون موقع همه چیز خیلی ساده به نظر می‌رسید. اما زمانی که ازدواج کردم و تصمیم به بچه‌دار شدن گرفتیم، تازه هراس من شروع شد. انگار هر چی از قبل توی ذهنم داشتم ناگهان مثل یک آوار فرو ریخت. تازه می‌فهمیدم که چه مشکل حادی محسوب می‌شه و چه ابعادی می‌تونه داشته باشه. شرایط سختی بود. زمان کش آمده بود و هر ماه مثل یک سال می‌گذشت. سوال‌های معنادار دیگران، سکوت مطلق همسرم و دیدن بچه‌های قد و نیم‌قد فامیل عذاب شده بودن برای من. بدون این که بخوام اضطرابم رو با همسرم در میون بگذارم، شروع کردم به تحقیق. وقتی فهمیدم این موضوع می‎تونه ارثی باشه خودمو کاملا باختم. در مورد شرایط فرزندخواندگی پرسیدم و دیدم چه پروسه‌ی طولانی و پر دردسریه، مخصوصا تو ایران. مثل یک کابوس بود. خوشبختانه اضطراب من زیاد طول نکشید. باردار شدم و بعد پسرک به دنیا اومد. امید روزهای بهتر داشتم اما انگار تازه مشکلات من و همسرم شروع شده بود. نهایتا تمام مسائل دست به دست هم دادند، و من و همسرم از هم جدا شدیم. بعد از این اتفاق، تمام مسئولیت بزرگ کردن بچه افتاد گردن من.
خیلی وقت‌ها مسائل از دور خیلی ساده به نظر می‌رسند، ولی وقتی خودت در واقعیت با اون مسائل مواجه می‌شی می‌‌بینی که چقدر سخت و پیچیده هستند. تو همه‌ی این سال‌ها بارها از خودم پرسیدم که آیا با علم به سختی بزرگ کردن یه بچه، می‌تونستم بچه‌ی دیگری رو بزرگ کنم و سختی‌هاش رو متقبل بشم؟ اگه بعدها می‌فهمیدم که بچه مشکل جسمی یا روحی داره چکار می‌کردم؟ چطور باهاش کنار می‌اومدم؟ آدم می‌تونه با بچه‌ای که از بطنش به دنیا نیومده اون ارتباط عاطفی عمیق رو برقرار کنه؟ اونم وقتی که گاهی بعضی آدم‌ها از ایجاد ارتباط با بچه خودشون هم عاجز هستند. مثل همسر من که نتونست حضور فرزند سالم خودمون رو تو زندگی هضم کنه و مسئولیتش رو بپذیره و این عجیب‌ترین واقعیت زندگی ما بود. حتما بسیارند از این دست افراد.
حالا می‌تونم راحت‌تر دیگران رو بفهمم. بعضی تصمیم‌ها فقط از دور و در حد حرف و شعار راحت به نظر می‌رسه. چه روح بزرگی دارند کسانی که همه‌ی زنذگیشون رو پای بچه‌ای می‌ریزن که از گوشت و خون خودشون نیست.

آرامگاه زنان رقصنده سایتی است که دوازده نویسنده ثابت زن دارد با یک نویسنده مهمان مرد که هر هفته همگی درباره‌ی موضوعی چالشی می‌نویسند. یکی از هفته‌هایش به فرزندخواندگی اختصاص داشت که نوشته‌های آن با اجازه‌ی آرامگاه زنان رقصنده در اینجا بازنشر می‌شود.
تمامی نوشته‌ها بدون هیچ ویرایشی منتشر شده‌اند. برای همین در متن‌های همدلانه نیز با عبارت فرزند واقعی، فرزند من نیست و فرزندخوانده است، مادر طبیعی و عبارت‌های مشابه می‌بینیم که درست آنها فرزند زیستی و مادر زیستی است. آنچه در بین قلاب آمده است، افزوده‌ی سایت است.

پیوند به
پرونده فرزندخواندگی در سایت آرامگاه زنان رقصنده
این نوشته

ممكن است اين موارد را هم بپسنديد!

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!