نوشته‌ی سحرگاه

۱- زن همسایه با فریاد مادرم را صدا زد. مادرم بیرون دوید و من هم به دنبالش. وارد راه پله خانه روبرو شدیم. زن همسایه در پناه دیوار می‌لرزید و پسر جوانش یخچال کوچک را بلند کرده بود که بزند توی سر مادر، ما را که دید پشیمان شد. یخچال را کوبید به زمین و رفت بیرون.
زن همسایه از شهر دیگری آمده بود. جوان بود و شوهرش که هیچ‌وقت ندیدمش؛ بازیگر درجه سه سریال‌های تلویزیونی بود. گمانم زن، همسر دومش بود. آن‌وقت‌ها فکر میکردم پسر فقط معتاد است و این حرکاتش برای پول گرفتن از مادرش است. بعدتر فهمیدم زن بچه‌دار نمی‌شده و این پسر را در کودکی به سرپرستی گرفته و پسر از وقتی این داستان را شنیده سر ناسازگاری گذاشته و دائم می‌گفته: «غلط کردی منو آوردی! می‌ذاشتی بمونم اونجا شاید یه آدم درست حسابی میومد سراغم. نه توی بدبخت که خودتم آویزون زندگی یکی دیگه‌ای.»
۲- این‌که زن بچه‌دار نمی‌شده یا مرد را نمی‌دانم فقط می‌دانم زمان جنگ، مرد در جنوب بوده. بچه‌ای را می‌بیند که مادرش همانجا شهید می‌شود. بچه را بر می‌دارد می‌آورد تهران و بزرگ می‌کنند. همه فامیل غیر از خود بچه، از داستان خبر داشتند. بعد از مرگ پدرش، مادر برایش زن می‌گیرد و چند سال بعد می‌میرد و پسر وقت تقسیم ارث می‌فهمد که هیچ نسبتی با این خانواده ندارد و در وصیت‌نامه زمین و خانه برای عمویش به ارث گذاشته شده. یادم نیست شکایت کرد یا نه فقط یادم هست آن‌قدر به‌هم ریخت که قید زن و زندگی و بچه را زد و با زن دیگری که مثل خودش بی‌سرپرست بود ازدواج کرد و به خیالش از همه خانواده‌ها انتقام گرفت.
۳- دختربچه را از زنی خریده بودند که توانایی نگهداری از یک کودک دیگر را نداشت. درست بعد از تولد، بچه را تحویل گرفته بودند و برایش به نام خودشان (البته با پارتی بازی و رشوه) شناسنامه گرفته بودند. بعدتر خودشان بچه‌دار شدند و چند سال بعد کم‌کم دختر فهمید پدر و مادرش او را به فرزندی قبول کرده‌اند. هنوز هم خواهری مهربان‌تر از او برای برادرش و دختری نگران‌تر از او برای پدر و مادرش ندیده‌ام. همیشه می‌گوید: «شانس یارم بوده که کسانی این همه رنج و سختی را برای داشتنِ من به خود روا داشته‌اند.»
۴- مادرم به اندازه کافی بچه داشت اما به شدت عاشق بچه بود. همیشه می‌گفت: «اگر می‌توانستم حتما از پرورشگاه بچه می‌آوردم و بزرگ می‌کردم.» و من شک ندارم او می‌تواند صد بچه دیگر را هم مثل ما با عشقِ تمام بزرگ کند.
۵- هیچ‌وقت بچه‌دار شدن برایم مساله مهمی نبود. حتی وقتی به این فکر می‌کردم که ممکن است به هر دلیلی بچه‌دار نشوم؛ تهِ دلم غنج کوچکی هم می‌زد از این‌که می‌توانم خودم بچه دوست‌داشتنی خودم را پیدا کنم و برش دارم بیاورمش خانه. مثلا یک دختر کوچک مو فرفری. بدون اینکه نگران باشم نکند بچه‌ام پسر بشود.

آرامگاه زنان رقصنده سایتی است که دوازده نویسنده ثابت زن دارد با یک نویسنده مهمان مرد که هر هفته همگی درباره‌ی موضوعی چالشی می‌نویسند. یکی از هفته‌هایش به فرزندخواندگی اختصاص داشت که نوشته‌های آن با اجازه‌ی آرامگاه زنان رقصنده در اینجا بازنشر می‌شود.
تمامی نوشته‌ها بدون هیچ ویرایشی منتشر شده‌اند. برای همین در متن‌های همدلانه نیز با عبارت فرزند واقعی، فرزند من نیست و فرزندخوانده است، مادر طبیعی و عبارت‌های مشابه می‌بینیم که درست آنها فرزند زیستی و مادر زیستی است. آنچه در بین قلاب آمده است، افزوده‌ی سایت است.

پیوند به
پرونده فرزندخواندگی در سایت آرامگاه زنان رقصنده
این نوشته

ممكن است اين موارد را هم بپسنديد!

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!