
سه چهار سالی میشود که گروهی به همت آقای عابدشاهی در مشهد شکل گرفته است که هدفش یافتن خانواده برای کودکان با شرایط خاص بهزیستی است. بسیاری از این کودکان بیماری قابل علاجی دارند، اما شانس کمی برای داشتن خانواده دارند. با تلاش این گروه تاکنون نزدیک به ۴۰ کودک با شرایط خاص، اکنون در خانواده زندگی میکنند.
با شرایط سالها انتظار همراه با هزینههای سنگین درمان ناباروری، شنیدن حرف دیگران، لمس تیغهای جراحی و از همه دردناکتر دیدن آدمهایی که روی تخت کناری خوابیده بودند و به بهانه بیمار بودن کودک، فرشتهای را سقط میکردند. روزهایی که باید برای قاضی، مشاور، مامور کلانتری، همسایه، کارمندان بهزیستی ریزهکاریهای زندگی خصوصیمان را شرح میدادیم و عشق به فرزنددار شدن را برایشان اثبات میکردیم. این روایت درباره کسانی که به دلایل مختلفی تصمیم به سقط جنین گرفتهاند، نیست. این روایت زوجهای جوانی است که خالصانه تنها به جای خالی کودکی در زندگیشان فکر میکنند؛ کودکانی که دارای شرایط ویژهای هستند و نگهداری از آنان همتی بلند میطلبد.
کودکانی که باید خیلی چیزها یاد بگیرند. برنج و ماکارانی خام، شستن لباس، جاروبرقی، ظرف شستن، خرید کردن، مغازه نانوایی و سبزی فروشی و حتی دم کشیدن چای را از نزدیک ندیده و تمامی کارهایی که برای ما و کودکان معمولی که در کانون خانواده بزرگ میشوند تبدیل به امور روزمره زندگی شده اما برای آنان تازگی دارند.
بچههایی که در دوران حساس و مهم که روحیات، عواطف و احساساتشان شکل میگیرد به جای خانواده در بهزیستی بزرگ شدهاند. واکنش طبیعی به محبت، بوسیدن، احساس خطر، شناخت اطرافیان و درجه بندی این شناخت را ندارند. بچههایی که به پرستارهای خود مامان یا خاله میگفتند، اما هرگز طعم آغوش دایی، عمو و فامیل را نچشیدهاند. بچههایی که به جز رنجِ نداشتن یک خانواده گرم و نگاهِ مهرمندانه مادر و پدر، باید رنج بیماری را هم به جان بخرند.
امید عابدشاهی، یکی از معدود کسانی است که با عشق سرپرستی کودکان شیرخوارگاهی را بر عهده گرفته و گذشت و مهربانی بی حدو حصر را از زبان ایشان روایت میکنیم.
یک پسر بچه ۱۴ ماهه داشتم که موفق شدم سرپرستی یک دختر بچه ۱۰ ماهه را از شیرخوارگاه بگیرم. این بچه ۱۰ ماهه بود اما با یک بچهای که ۱۴ ماه در خانه زندگی کرده بود، تفاوتهای مشهودی داشت. بچه ۱۰ ماهه وقتی در کنار بچههای شیرخوارگاه است و در بین ۱۰۰ تا بچه دیگر زندگی میکند، تفاوتهای او خیلی به چشم نمیآید. اما وقتی وارد خانواده میشود، تفاوتهایش بیش از پیش به نظر میرسد.
شاید شنیدن این موضوع کمی عجیب باشد که یک بچه ۱۱۰۰ ماهه واکنشی نسبت به عاطفه و محبت نداشته باشد. بازی کردن، بغل کردن و بوسیدن اینها همه کنشی برای ابراز محبت به بچهها است اما این دختر هیچ واکنشی نسبت به این عواطف نشان نمیداد و هاج و واج ما را نگاه میکرد.
مدت زمان زیادی طول کشید تا دخترم نسبت به دریافت محبت واکنشی نشان دهد و اجتماعیتر شد و هنوز در برخی از زمینههای احساسی دچار مشکل است. چون این کودک در دوران اوج نیازش به آغوش مادر از این نعمت محروم بوده است. نه تنها در دختر من بلکه در تمام بچههایی که درشیرخوارگاه و به دور از کانون گرم خانواده رشد میکنند این موارد کاملا مشهود است و آنان را نسبت به دریافت و مصرف محبت دچار مشکلات میکند. محبت والدین هرگز به صورت آمپول تجویز نمیشود که در ساعات معینی به کودکان شیرخوارگاهی تزریق شود، بلکه این نیاز عملا در خانواده رفع میشود و تنها کودکانی از این قاعده بینیاز میشوند که طعم محبت واقعی را توسط والدین تجربه کنند.
از زمانی وارد این جریان شدم و سعی کردم زندگی خودم را وقف این حوزه کنم، به این موضوع رسیدم که این کودکان دوایی جز خانواده ندارند و به اذعان مجموعه بهزیستی، بهترین مراکز نگهداری از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست به لحاظ امکانات نگهداری، بهداشتی و درمانی، مربیهای آموزشی وضعیت مطلوبی دارد اما همین فضا در مقایسه با شرایط خانواده، قابل قیاس نیست و خانواده معمولی بهتر است از مراکز نگهداری و باز هم تاکید میکنم که این موسسات نگهداری از کودکان از بهترین وضعیتهای خدماتی، درمانی و بهداشتی برخوردار هستند و امکاناتی برای این کودکان مهیا است که شاید بچههای معمولی چنین امکاناتی را نداشته باشند.
گاهی لازم است به جای امید دادن تلنگری ما را به خودمان بگرداند وبه چالش کشیده شویم و به جای اینکه کسی پیدا شود که به ما امید دهد، ما امید کودکی باشیم. خانوادههای متقاضی برای به سرپرستی گرفتن کودکان پرورشگاهی زیاد هستند اما من نگران این بچهها هستم و آرزویم این است که هرکدام از این کودکان صاحب خانواده و والدین خوبی شوند.
در مراکز نگهداری دو نوع کودک وجود دارد، کودکان سالم و کودکان بیمار. کسی حاضر نیست این کودکان بیمار را به سرپرستی بگیرد و قدمی برای درمان آنان بردارد. عده زیادی از این کودکان دچار بیماریهای جزئی هستند که با درمان، ادامه زندگی راهی شیرین برای آنهاست. اما بدون حضور سرپرست و با وجود بیماری از زندگی لذتی نمیبرند و دردها دو چندان استمرار پیدا میکند. عموما این بیماریها صعب العلاج نیست و راههای درمانی بسیاری برای آن وجود دارد اما این کودکان از نعمت سرپرست و طی کردن روال درمان در حضور خانواده بی بهره و رنج بزرگی را متحمل میشوند.
عدهای از خانوادههای متقاضی کودک آنقدر از رنج نبود یک بچه در زندگی مشترکشان رنج میبرند و متوجه این جریان نیستند که کودک کوچکی دچار عذاب و درد بیماری است و آنان بیتفاوت از این جریان به دنبال برطرف کردن فراق و رنج خویش هستند. پس از این که سرپرستی دومین دخترم را از بهزیستی گرفتم، سیر زندگیام دستخوش تغییرات زیادی شد و احساس کردم تلاش برای این بچهها با سرپرستی گرفتن دو کودک تمام نمیشود.
باتوجه به این موضوع که واگذاری سرپرستی به خانوادههایی که خود صاحب فرزند هستند، منعی ندارد اما اولویت نیست و خانوادههایی که هیچ فرزندی ندارند، در اولویت هستند و به دلیل اینکه افراد متقاضی بدون فرزند زیاد هستند با خانوادههای که دارای فرزند هستند موافقت نمیشود. من صاحب فرزند هستم و علت موافقت واگذاری سرپرستی دو دخترم این بود که این بچهها را کسی به سرپرستی قبول نمیکرد. این بچهها مبتلا به شکاف لب، کام و لثه هستند که اصطلاحا به این بیماری «لب شکری» میگویند. کسی تمایل نداشت که پیگیر مراحل درمان این بچهها شود. بعضی نگاهها متاسفانه برای گرفتن سرپرستی این بچهها مثل خرید میوه است که ما هیچ وقت میوههای خالدار را برای خریداری انتخاب نمیکنیم و ترجیح ما این است، میوهای که انتخاب میکنیم سالم باشد. این بچهها میوه نیستند که نگاههای ما به آنان مثل خریداری میوه است. این بچهها انسان هستند و نیازمند توجه، مراقبت و محبت.
در ابتدا هیچ آشنایی با مقوله سرپرستی کودکان بیمار نداشتم. زمانی که موضوع را با همسرم مطرح کردم، نهایتا گفتگوی ما در مورد پذیرفتن یک کودک بیمار طولی نکشید و ط یک هفته در مورد این موضوع به جمعبندی و تصمیم نهایی رسیدیم. در آن زمان پسرم شش ماهه بود و خودمان به لطف خدا صاحب فرزند شده بودیم. بلافاصله به شیرخوارگاه مراجعه و درخواست سرپرستی کردیم. اونجا به ما گفتن چون صاحب فرزند هستید، درخواست شما در اولویت نیست مگر اینکه شرایط قبول کردن سرپرستی یک کودک بیمار را برعهده بگیرید. درباره این موضوع فکر نکرده بودم و تنها میخواستم به یک کودک کمک کنم و برایم فرقی نداشت که این بچه دچار بیماری باشد یا خیر. حدود شش ماه بعد تماس گرفتند و گزینهای را معرفی کردند که شکاف لب و کام او عمل شده بود و یک جراحی دیگر برای تکمیل مراحل درمان دارد. وضعیت او در تصمیم ما تاثیری نداشت و نمیخواستیم حق انتخابی داشته باشیم. هر بچهای که برای ما کاندید شده بود همان را میخواستیم. در موعد مقرر برای دیدن بچه به شیرخوارگاه رفتیم، دخترم خواب بود و پرستار اصرار داشت که او را بیدار کند و دخترم بتواند با شیرینی خودش را در دل ما جا کند. اتفاقا وقتی بیدار شد بیتابی میکرد و چون از خواب بیدار شده بود بداخلاقی میکرد و ما گفتیم این بچه رو میخواهیم. بعد از طی کردن مراحل قانونی سرپرستی دخترم، برای درمانش تحقیقات کردم و متوجه شدم بهترین تیم متخصص جراحی شکاف کام در اصفهان هستند و پس از چندین بار مراجعه توانستم پرونده دخترم را به دست این گروه پزشکی بسپارم و آنجا متوجه شدم که دخترم به پنج عمل جراحی دیگر نیاز دارد. خیلی خوشحال و راضی بودم از اینکه به این بچه خدمتی میکنم و بیشتر ممنون دخترم بودم که باعث شده بود من و همسرم احساس مطلوبی داشته باشیم و به فضای خانه ما مهربانی آورده بود و اهمیت انسانیت را برای ما دوچنان کرده بود و من نمونههای این اخلاقمداری را حتی در پسرم پررنگتر میدیدم. پسرم متولد ۹۱، زهرا متولد ۹۲و حسنا متولد ۹۳ است.
داستان سرپرستی حسنا از جایی شروع شد که من در مراجعاتم به شیرخوارگاه متوجه شدم که دختر دیگری با شرایط زهرا در شیرخوارگاه پذیرش شده است و هرچه تلاش کردم خانواده مناسبی برای این دختر پیدا کنم به بنبست رسیدم. به شیرخوارگاه پیشنهاد دادم من که در حال پیگیری روند درمان زهرا هستم، سرپرستی حسنا را به من بدهند تا بتوانم کارهای درمان هر دوی آنها را باهم انجام دهم. در جلسه کمیسیون فرزندخواندگی شیرخوارگاه این موضوع مطرح شد و نظرات قالب بر این تصیم اکثرا با مخالفت روبه رو شد چون ما صاحب فرزند بودیم و سرپرستی یک کودک با شرایط خاص را هم قبول کرده بودیم و حال برای سرپرستی دومین فرزند رضایت اعضای کمیسیون با این تصمیم همراه نبود. با اصرار من و وساطت مدیر شیرخوارگاه علی اصغر(خانم پیرنهاد) و به لطف خدا توانستیم سرپرستی حسنا را بگیریم و همراه با زهرا پیگیر سیر درمانی بیماری آنان باشیم. اولویت با درمان بچهها بود و همین نیت باعث شد که من و همسرم پذیرای یک فرزند دیگر در خانه خودمان باشیم. بعد از این اتفاق و رفت و آمد به بهزیستی، همچنان شاهد این موضوع بودم که بچههای زیادی با بیماریهای درمان پذیر در مراکز بهزیستی پذیرش میشوند و خودم به لحاظ قانونی امکان سرپرستی گرفتن بچه دیگری را ندارم، به همین علت تصمیم گرفتم برای این بچهها خانواده خوب پیدا کنم.
شروع این کار به خاطر تجربه خودم از کودکانی که دچار عارضه شکاف کام هستند شروع شد، با توجه به اینکه نسبت به این بیماری و مراحل درمان آن اطلاعات زیادی داشتم، متوجه شدم که شیرخوارگاه دو کودک دیگر مبتلا به این بیماری را پذیرش کرده و به بهزیستی پیشنهاد دادم که میتوانم برای این کودک سرپرست مناسبی پیدا کنم. همینطور مراجعات دوست و آشنا برای گرفتن اطلاعات فرزندخواندگی زیاد شد و در حلقه دوستان با این جریان شناخته شده بودم. خانوادههایی که انگیزه خوبی برای سرپرستی گرفتن این کودکان را داشتند به خانهام دعوت میکردم تا از نزدیک بچههای مرا ببینند و با شرایط آشنایی پیدا کنند. به لطف خدا توانستم دو خانواده شناسایی کنم برای بچههایی که به تازگی پذیرش شده بودند و خوشبختانه مراحل قانونی طی شد و آن دو کودک صاحب خانواده شدند.
این جریان باعث شد که احساس کنم به این شکل میتوانم به سهم خودم قدمی کوچک برای این کودکان بردارم. به بهزیستی اطلاع دادم که میتوانم برای بچههایی که پذیرش میکنید، خانواده مناسبی پیدا کنم، از آن به بعد یک بچه با شرایط خاص به من معرفی میکردند و بچه را میدیدم و در مورد پرونده پزشکی و راههای درمانی او اشراف پیدا میکردم در حدی که بتوانم برای خانوادههای متقاضی توضیحات لازم را ارائه دهم. به لطف خدا توانستم برای حدود ۴۰ کودک، خانواده مناسب پیدا کنم و سرپرستی آنان با حمایتهای بهزیستی دنبال شد و گاهی تماسهایی از شهرهای دیگر برقرار میشد که در نقاط مختلف کشور که متقاضی سرپرستی این کودکان بودند.
امیدوارم موضوع سرپرستی کودکان بیمار آنقدر خوب در جامعه ما فرهنگسازی شود که هیچ وقت هیچ کودکی بخاطر بیماری از داشتن نعمت خانواده محروم نباشد. خانوادههایی که تمایل به کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه داشتند یا زمینه ای برای سرپرستی اینطور کودکان دارند، میتوانند از طریق تلگرام با ما در ارتباط باشند.
همسر ایشان درباره انگیزه خو از مادری برای این بچهها گفت: از بچگی دوست داشتم سرپرستی بچههای یتمی را به عهده بگیرم و الگویم از کودکی حضرتعلی(ع) بودند که به یتمان رسیدگی میکردند. همیشه دلم میخواست یک بچه یتیم را به سرپرستی بگیرم. پسرم شش ماهه بود که تصمیم گرفتیم، کودکی را به سرپرستی بگیریم. به شیرخوارگاه مراجعه کردیم و در مورد شرایط واگذاری فرزندخوانده اطلاعاتی به دست آوردیم. تنها خواسته من این بود که بچه حتما شیرخوار باشد که با پسرم محرم شود. هشت ماه بعد از مراجعه به شیرخوارگاه از بهزیستی اطلاع دادند که مورد مناسبی پیدا شده که بچه مبتلا به شکاف کام است و گفتند بیایید بچه را ببینید. برایم فرقی نمیکرد که زهرا چه شکلی هستش و نمیخواستیم برای انتخاب کردن او به شیرخوارگاه برویم.
مراحل اداری گرفتن سرپرستی زهرا حدودا دو هفته طول کشید و دخترم در ۲۸ اسفند ماه سال ۹۲ وارد خانواده ما شد. یکسال تمام درگیر مراحل درمان زهرا بودیم و به اصفهان رفت و آمد داشتیم و دی ماه اولین جراحی او انجام شد. تیرماه سال بعد متوجه شدیم یک دختر دیگر با شرایط زهرا در شیرخوارگاه پذیرش شده است. همسرم تلاش میکرد تا خانواده مناسبی برای نوزاد جدید(حسنا) پیدا کند و درمان زهرا و حسنا باهم پیگیری شود. پس از چند ماه تلاش بی وقفه، نتوانستند خانوادهای برای حسنا پیدا کنند و از همسرم خواستم اگر امکان دارد خودمان سرپرستی حسنا را بگیریم و همراه با زهرا درمان او را انجام دهیم. در ابتدا مسئولین مخالف این کار بودند اما در نهایت با این موضوع موافقت کردند و حسنا وقتی ۸ماهه بود وارد خانه ما شد. در ابتدا رسیدگی به بچهها کار آسانی نبود و هرسه با فاصله یکسال متولد شده بودند و البته رسیدگی به حسنا به خاطر شرایط ویژهای که داشت کار را کمی سختتر کرده بود. به لطف خداوند کارها با روال خوبی پیش میرفت و یکسال بعد حسنا تحت درمان پزشک قرار گرفت و برای اولین بار جراحی شد. حالا بچهها کنار هم بزرگ شدهاند و استقلال نسبی به دست آوردند. رابطه پسرم با خواهرهایش خیلی خوب است و یک ارتباطی بین این سه بچه به وجود آمده که با همسنوسالانشان متفاوت است.
ا