
اولین باری که بهم مامان گفت آن قدر کوچولو بود که به زور میتونست حرف بزنه و هنوز احساس غریب و ناآشنا بودن داشت با ما، آن قدر آروم و از اون دورها مامان گفت که شک میکردی که واقعا گفته یا تو دلت خواسته که همچین چیزی بشنوی، اما تاثیرش روی من مثل بمب اتم بود. یک آن احساس کردم یه چیزی توی مغزم فواره زد و در ثانیهای در تمام وجودم دوید. فکر کنم فهمید با من تازهمادر چه کرده چون با تمام خجالتی که تو لپهای گل انداختهاش میدیدی چندین و چند بار مامان صدام کرد و من در جا به وجود بهشت اعتقاد دوباره پیدا کردم.